1. خدا همه چیزدان و آگاه مطلق است (بر اساس تعریف خدا)
2. خدا خودآگاه (self-aware) است ، یا: خدا خود را میشناسد (بر اساس گزاره ی 1)
3. در خدا، شناسنده ، و شناسایی شده ای وجود دارد (بر اساس رابطه ی شناخت در گزاره ی 2)
4. شناسنده و شناسایی شده، یک وجود اند یا: هم ذات اند. (بر اساس گزاره ی 1 ؛ چرا که خدا خود را شناخته و نه چیز دیگری را)
5. شناسنده و شناسایی شده، در رابطه ی شناخت، متمایز هستند ( چرا که طرفین یک رابطه ، و در یک رابطه میباشند)
* و این همانا بایانگر آموزه ی تثلیث است که خدا را در وجود و ذات یک گرفته و در رابطه، متکثر ، چنانچه بوئتیوس فیلسوف شهیر قرن هفتم مینویسد: "ذات خدا یگانگی او را در بر میگیرد و روابط - وی را در تثلیث تقسیم میکنند. [7]"
خدا، از ازل، در خود می اندیشید و از خود آگاه بوده. وی با خودآگاهی خویش، اندیشه ای ذاتی از خود به وجود می آورد و این اندیشه ی ذاتی "کلمه ی" اوست. اکنون، هر عمل "شناخت" و "آگاهی" با تولید، تمثالی از موضوع "شناخته شده" به انجام میرسد. بر این اساس، فرآیند مذکور، با مولود شدن منطبق میگردد که به معنای "تولید یک وجود، از وجودی زنده و سهیم کردن [عینی] ذاتش میباشد. [8]
توماس آکویناس (Thomas Aquinas)، فیلسوف یکه تاز قرون وسطی بیان میدارد:
در خود فاعل(=خدا) میبایست صدوری (=رابطه ی منشأ به مبدأ) درونی ... وجود داشته باشد. به وضوح، این صدور بر "شناخت" منطبق است که در خود "شناسنده" باقی می ماند. به همین روی، هر زمانی که ما [موضوعی را] می شناسیم، بر اساس خود حقیقت شناخت ، چیزی در ما صادر میشود که همانا ادراک و تمثال آن موضوع شناخته است؛ ادراکی که نتیجه ی قدرت شناخت و صدوری از آگاهی ما از آن موضوع می باشد. این ادراک ... کلام دل (=ادراک درونی) است که توسط کلام صوتی (=سخن گفتن) بیان و متجلی میشود. [9]آنتون گانتر (Anton Gunther) فیلسوف مدرن کاتولیک نیز پیرامون خودآگاهی خدا می نویسد:
تمایز آنان [=خدای پدر و خدای پسر] میبایست در پس آیند فعل آگاهی روشن گردد، که در آن، وجود پدر و وجود پسر، بر هم منطبق اند... [در این فعالیت] پدر و پسر شناسنده و شناخته شده [میباشند] ... [10]
1. خدا بهترین است / خدا کاملترین است (بر اساس تعریف خدا)
2. وجود محبت، بهتر از نبود آن است (چرا که محبت نیکوست)
3. در خدا محبت وجود دارد (بر اساس گزاره های 1 و 2)
4. در خدا، مهربان و محبوبی وجود دارند. (بر اساس وجود محبت که بدون وجود مهربان و محبوب محال است)
5. در خدا محبتی از محبوب به مهربان صادر شده (بر اساس معنای "محبت")
6. مهربان ، محبوب و محبت در ذات یک هستند. (چرا که عمل محبت در یک وجود به انجام رسیده)
7. مهربان ، محبوب و محبت در رابطه مجزا هستند (چرا که طرفین و صدور یک رابطه میباشند)
* و این همانا بیانگر تثلیث است که خدا را ، یک وجود و سه تمایز بر اساس روابط دانسته است.
ای پدر، میخواهم آنها که به من بخشیدهای با من باشند، همانجا که من هستم، تا جلال مرا بنگرند، جلالی که تو به من بخشیدهای؛ زیرا پیش از آغاز جهان مرا دوست میداشتی. (یوحنا 24:17)
سپس ندایی از آسمان دررسید که «این است پسر محبوبم که از او خشنودم.» (متی 17:3)
پدر، به پسر مِهر میورزد و همهچیز را بهدست او سپرده است. (یوحنا 35:3)
پیشتر، آموختیم که در والاترین و کاملترین نیکوی جهان شمول (=خدا)، وفور و کمال نیکویی وجود دارند. بدین ترتیب چنانچه نیکویی کامل وجود داشته باشد، محبت اقدس نمی تواند از آن غایب گردد؛ چرا که چیزی بهتر و کامل تر از محبت وجود ندارد ... حال، برای اینکه محبت باشد، میبایست محبتی در جهت شخص دیگری، صادر گردد ، و در جایی که اشخاص متعدد نباشند، به سادگی، محبت هم نمیتواند وجود داشته باشد. [11]
ویلیام لِین کریگ (William Lane Craig) از برجسته ترین فیلسوفان مسیحی و خداباور معاصر، برهان ریچارد سنت ویکتور را مورد تایید قرار داده و آن را نشانوند ارجحیت خدای تثلیثی بر توحیدی مطلق دانسته است. وی میگوید:
خدا، بر اساس تعریف، بزرگترین وجود ممکن است. چنانچه وجودی بزرگتر از وی، باشد، آن وجود خداست. پس بر این اساس، خدا میبایست کاملترین نیز باشد، چرا که در صورت وجود نقص در خدا، وی بزرگترین وجود ممکن، نخواهد بود. اکنون، یک وجود کامل، میبایست وجودی مهرورز نیز باشد، چرا که محبت کمالی معنویست؛ [در زبانی دیگر،] برای یک شخص بهتر است تا مهرورز باشد تا نا-مهرورز. پس خدا میبایست وجود کامل مهرورزی باشد. حال، این در خود طبیعت "محبت" است که شخصی ... [شخص دیگری را مهرورزد] و نه اینکه خود محور باشد. بدین روی، چنانچه خدا، مهرورز مطلق باشد، میبایست شخص دیگری را محبت کند. اما این شخص دیگر کیست؟ وی نمیتواند یک شخص آفریده باشد چرا که آفرینش، حاصل اراده ی آزاد خداست و نه حاصل طبیعتش. محبت به خود ذات خدا متعلق است، ولی آفرینش به ذات وی تعلقی ندارد. خدا لزوما مهرورز است، ولی لزوما، آفریننده نیست. پس ما میتوانیم جهان امکان پذیری را تصور کنیم که در آن خدا مهرورز مطلق است ولی آفریده ای در آن وجود ندارد. پس شخص آفریده نمیتواند شرح درخوری برای شخص محبوب خدا باشد. چه بسا، ما از طریق علم نیز مطلعیم که اشخاص آفریده؛ همیشه، از ازل وجود نداشته اند، ولی خدا مهرورزی ازلی هست. بدین صورت، آن شخص دیگری که خدا به وی مهر میورزد، میبایست درون [ذاتی] خدا باشد. [17]
پیرامون لزوم تعدد اشخاص در جهت وجود محبت، آگوستین قدیس (St. Augustine) میگوید:
اما محبت هنگامیست که شخصی محبت ورزد و چیزی مورد محبت واقع شود. [12]
در دانشنامه ی فلسفه ی استندفورد (Standford Encyclopedia of Philosophy) نیز ذیل مدخل Love میخوانیم:
محبت، حالتیست که در جهت دیگر اشخص به وقوع می پیوندد. [13]
دانشنامه ی [14]New World ؛ ویلیام جیمز (William James) ، از پرنفوذترین روانشناسان و فیلسوفان قرن نوزدهم [15] و چارلز سندرز پیرس (Charles Sanders Peirce) از منطقدانان مشهور آمریکایی [16] نیز، بیانگر تعریف فوق، از محبت بوده اند.
بدین سان وجود محبت در خدا، فرنود بر وجود طرفینی میباشد که "محبت" از یکی به دیگری صادر میگردد. این طرفین (=مهربان و محبوب) بر اساس تعریف مشخص شده از محبت و همچنین رابطه، میبایست مجزا باشند و بالطبع از محبت نیز متمایز اند چرا که منظور محبت، "محبت صادر شده" است لکن، طرفین این رابطه ، "صادر کننده ی محبت" و "گیرنده ی محبت" اند.
بدین صورت، مشاهده کردیم که برای اذعان حقایق "آگاهی مطلق" و "کمال نیکویی" خدا چاره ای جز این نیست تا این خدا را خدایی متکثر و سه گانه در جهت روابط و بالطبع یگانه ی مطلق در ذات و وجودش بدانیم.
در کوتاه سخن "خدا میبایست تثلیث باشد"
